دادنامه شعبه ی یک کیفری استان در خصوص یک عریضه

امروز صبح که وارد دفتر نشریه شدم دادنامه ای روی میزمان دیدم که در آن به خاطر شکوائیه ی مدیر سابق جهاد کشاورزی که بعد از بر کناری و اینکه  مطلبی را با عنوان " خدمت بزرگ درینی به کشاورزان جنوب استان " درج کرده بودیم  از ما شکایت کرده بود و هزار نفر را ما پیشش فرستادیم و قول داد که رضایت بدهد و عاقبت زد زیر قولش و رضایت نداد که نداد ... نهایتا به محکومیت اینجانب مدیر مسوول و خبر نگارم علی مختاری منجر شد که هر کدام از ما را به ۵۰ هزار تومان بابت استفاده از کلمات توهین آمیز مثل دروغ و "و دمشان را روی کولشان بگذارند "که ارتباطی هم به جناب مدیر نداشته ، منجر شد اما از اتهام نشر اکاذیب و افترا تبرئه شده بودیم و این است عاقبت کار روزنامه نگاری که خصوصا به تعریف تمجید از مدیر نپردازد ، قابل به ذکر است که ما بارها و بارها خدمات این مدیر محترم را برشمردیم و از زحماتشان تقدیر به عمل آوردیم اما در یک مورد که انتقاد نوشتیم ما را به دادگاه کشاند ...

اصولگرایان راه پاک کن  اصلاح طلبان

در طول سی اندی سال که از عمر جمهوری اسلامی ایران میگذرد سالهایی را که اصلاح طلبان ، دولت را در دست داشتند بیش از سالهایی است که اصولگرایان بر مسند قدرت بودند  و معمولا هر وقت اصولگرایان بر اریکه ی قدرت  سوار بودند شرایط کشور  جوری رقم میخورد که اجناس به صورتی سرسام آور رو به گرانی میرفتند و تورم افسارگسیخته میشد و در نتیجه ،  همین شرایط باعث میشد که اصلاح طلبان قدرت را در دست بگیرند و با کنترل رشد قیمتها با خیال راحت حکومت کنند ... درست مثل همین الان که  مردم به همین حد اقل راضیند که قیمتها  از همینی که هست بالاتر نرود  و کافیست که قیمتها کنترل شود و مردم را راضی نگه دارد که مدتی از اصول گرایان دلزده باشند ...و موضوع دیگری که در این مهم  تاثیر گزار است طریقه گفتمان است مثلا وقتی که اصلاح طلبان روی کار می آیند صحبت از دوستی ، مودت و وحدت و آزادی ... مینمایند و حتی اگر هیچ کاری هم  صورت ندهند اما با همین سخنان دهن مردم و دنیا را میبندند ...خودشان را سر گرم کارها ی بیهوده و بی نتیجه نمیکنند در عوض به امور  اقتصادی میپردازند و صحبت از عقلانیت و خرد میکنند حتی اگر عمل نکنند و هم خودشان سیرند و هم دیگران،

اما وقتی اصولگرایان روی کار می آیند از زد و بند صحبت میکنند چه در بحث داخلی و چه در بحث خارجی ... مثلا در بحث خارجی به همه ی کشورها  دیگر می توپند بدون اینکه حرکتی انجام دهند و در بحث داخلی ، مثلا میگویند ماهواره را باید جمع کرد و یک چند روزی ماموران را میفرستند دیشهای ماهواره  در چند نقطه  پایین بکشند و میروند تا سال بعد و این کار با عث نارضایتی عده ای میشود در حالی که به هیچ وجه نتوانستند این مسئله را کنترل کنند و یا در بحث حجاب دسته جاتی را در  موقعیتهایی راهی بازار میکنند و یک عده را دستگیر میکنند و بعد از ساعاتی با تعهدی آنها را آزاد میکنند  و اگر در پستی قرار بگیرند یا اصلا نمیخورند و یا تنها میخورند و به خیال خودشان جلو ریخت و پاش را میگیرند اما قحطی و گرسنگی هم دامن همه را میگیردو خلاصه جمیع اینجور کارها که راه به جایی نمیبرد معرکه را برای روی کار آمدن اصلاح طلبان مهیا میکند ...

 

 

سخنی با مردم

 چگونه سر زخجالت برآورم بردوست که خدمتي به سزا برنيامد از دستم بعضی روزها، بعضی از سر دلسوزی نصیحتم میکنند خصوصا دوستان ونزدیکانم ،که تو سر پیازی یا ته پیاز چرا برای خودت دردسر درست میکنی ، این جامعه اصلاح بشو نیست بعضیها خیلی پوست کلفت شده اند این حرفهای تو را به پشیزی نمیخرند و بجز درد سر برایت چیزی به ارمغان نمی آورد ...و این سخنان آرامم نمیکند اما تاثیری هم نمیگذاردکه راهم را ادامه ندهم ... اما بعضی دیگر هم از دور برایم دست تکان میدهند و اگر نزدیکم باشند به شیرنی تمام لبخند میزنند و دست روی شانه ام میگذارند خسته نباشید میگویند و برایم درد دل میکنند و یا گلایه میکنند و از مشکلات دور برشان و از کوتاهی های فراوانی که میبینند سخن ها میگویند ...و اگر دور باشند برایم پیغام میگذارند و خسته نباشید میگویند و اگر هم نگویند و نبینند ته دلشان برایم میسوزد روی سخنم باهمانهاست با همه ی آنهایی که تمام سختیهای کار من و رنجهای روحیم با یک لبخندشان آرام میپذیرد و تمام دلخوشیهای من فقط و فقط رضایت آنهاست و میدانم که نتوانستم لبخندی بر لبانشان بنشانم و نتوانستم رضایشان را فراهم کنم... و خواستم عرض کنم که اگر ننوشتم و اگر کوتاهی کردم واگر نیامدم و اگر کم کاری کردم و اگر در خور غصه های تان و در خور سختیهای تان تلاشی صورت ندادم بدانید و آگاه باشید که نتوانستم ...فقط همین...!!

روز خبر نگار امسال چگونه گذشت

 سال اولی که من به جمع اصحاب رسانه پیوستم دوره ی ریاست احمدی نژاد بود  و درست یادم نیست فکر میکنم  که حوالی مرداد ماه بود که احمدی نژاد به کرمان آمد و به هر نشریه ای با توجه به میزان ارادت آن نشریه، به چند نفرشان کارت 400 هزارتومانی اعتباری میدادند و به  3 نفر از همکاران ما هم فکر میکنم این هدیه تعلق گرفت اگر چه بعضی از نشریات تا تعداد 6 نفر هم گرفتند

ولی این هدیه از سال بعدش به روی نشریاتی چون ما که خیلی سر ارادت نداشتند بسته شد اما هرساله بمناسبت روز خبر نگار  در ادارات جلساتی بر گزار میشد و به قدر وسعشان قلمی و لوح افتخاری تقدیر، اهدا میشد و این هم تقریبا سال به سال که بودجه ی دولت نهم به نحلیل میرفت به تحلیل رفت و امسال با رفتن احمدی نژاد و اینکه مدیران میدانستند که دیگر امیدی برای ماندن نیست به کلی قطع شد یه طوری که در مرکز استان تنها نهادی که  به یاد خبر نگاران بود  شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی استان کرمان بود که با یک افطاری از خبر نگاران پذیرایی کرد  وبقیه ادارات فقط به فرستادن  پیامکی جهت تبریک روز خبر نگار اکتفا کردند البته نه همه فقط بعضیشان که در مرکز استان بودند مثل بهزیستی و اداره کل ارشاد و ... اما در شهرستان جیرفت که عمده ی فعالیت ماهم در آنجاست نه تنها پیامکی فرستاده نشد که مدیر سازمان کشاورزی به بهانه ای واهی که مطلبی در 3 چهار سال پیش درج شده بود وشکایت کرده بود و  راه به جایی نبرده بود دوباره مارا درست در روز 17 مرداد به دادگاه کشاند و همچنین درست در همین روز 17 مرداد هم نیروی انتظامی جیرفت ازما شکایتی به دادسرا برده بود که در روز 23 مرداد اگر اشتباه نکنم مارا به دادسرا بردندو این در حالیست که بقیه خبر نگاران هم از این نعمت بی بهره نبودند یعنی نعمت شکایت...  و جادارد که از این عزیزان تقدیر و تشکر کنیم که مارا به حساب آوردند و این است عاقبت یکسال تعریف و تمجید از جنابشان که ... همین الان که این تحریرات مکتوب میشود پیامکی از سرهنگ ابراهیمی فرمانده نیروی انتظامی جیرفت برایمان رسید که  عینا نقل میشود "خبر نگاران با پرده برداری از بعضی مسایل می توانند رهگشای جامعه در برخی مسائل باشند"  و بهانه ای شد که بگوییم جناب سرهنگ  ما را به خیر شما امید نیست شر مرسان اگر واقعا راست میگویی چرا به خاطر یک کاریکاتور که فقط یک شوخی تصویریست ما را به دادگاه میکشانی... و این است آن کاریکاتوری که ما باید به خاطرش راهروهای دادگاه را طی کنیم بی آنکه جرمی را مرتکب شده باشیمPhoto: ‎ستاد روحانی قبل از انتخابات و بعد از انتخابات از نگاه کاریکاتوریست کمنزیل‎

داستان عشق رابعه قزداری و غلامی بنام بکتاش

باز نویسی داستان عشق نافرجام بكتاش و رابعه

داستان اولین زن غزلسرایی که به جرم عشق  رگش را زدند

"رابعه قزداری یا رابعه بلوچ از زنان شاعر پارسی‌گوی نیمه نخست سده (۴ هجری قمری) برابر با سال (۹۱۴ - ۹۴۳ میلادی). در شهر خضدار بلوچستان می زیسته است این شهر در مسیر کراچی به کویته و بین ود و کلات واقع شده که از سمت شمال به کلات و مستونگ از سمت جنوب به کوه پتندر و از سمت شرق به گنداوه و از غرب به کارودی منتهی می شود. وی اولین زن پارسی گوی بوده که به دو زبان بلوچی و فارسی شعر می گفته است."

کعب قزداری پادشاه ولایت بلخ بود بلخ در آن زمان جزو خاک ایران کهن بود رابعه دختری سیه چشم و بلند قامت وزیبارو بود و بسیار خوش سخن با اینکه جوانان زیادی از ولایات همجوار و از خانواده ی شاهان و بزرگان به خواستگاریش می آمدند اما کعب قزداری که دخترش رابسیار دوست می داشت خواستگاران را رد میکرد و نگران آینده ی دخترش بود تا اینکه ناگاه بر بستر مرگ افتاد .پسر خود حارث را پیش خواند و دلبند خویش را بدو سپرد و گفت: "چه شهریارانی كه این درّ گرانمایه را از من خواستند و من هیچكس را لایق او نشناختم و بسیار سفارش کرد که مبادا غباری بر دلش بنشیند ...

اما روزگار بازی دیگری در پیش گرفته بود

حارث پس از مرگ پدر بر تخت نشست و جشنی باشکوه برپا شده بود و غلامان شاه که از میان خوش اندامان و زیبا قامتان قوم انتخاب میشدند  گرداگرد وی پرسه میزدند و مشغول پذیرایی بودند و در این میان  جوانی بود بلند بالا و خوش قامت که نامش بکتاش بود و در حضور حارث ساقی گری میکرد

در همین حین رابعه به طارم کاخ خویش آمده بود تا به تماشای این جشن باشکوه بنشیند  ناگهان نگاهش به بكتاش افتاد كه به ساقی ‌گری در برابر شاه ایستاده بود و جلوه گری میکرد ... ناخواسته در آتش عشق وی افتاد اما دم نزد و روزهای زیادی میگذشتند و رابعه در غزلها و اشعار خویش بکتاش را مخاطب خویش میساخت بی آنکه احدی از این راز خبر دار شود که این کار شایسته آن زمان نبود که دختر پادشاه به غلامی دل بسپارد که جز سرزنش و ننگ آلودگی نتیجه ای نداشت

خلاصه این پنهان کاری وی را به بستر بیماری انداخت که  در آتش عشقی افتاده بود که جرات درد دل را هم از وی گرفته بود ... رابعه دایه‌ ای داشت دلسوز و غمخوار و زیرك و كاردان. با حیله و چاره‌ گری و نرمی و گرمی پرده شرم را از چهره او برافكند و قفل دهانش را گشاد تا سرانجام دختر داستان عشق خود را به غلام, بر دایه آشكار كرد واز وی خواست که  رابط این عشق شود و نامه ای از وی به سوی غلام برد ...پس از نوشتن, چهره خویش را بر آن نقش كرد و بسوی محبوب فرستاد. بكتاش چون نامه را دید از آن لطف طبع و نقش زیبا در عجب ماند و چنان یكباره دل بدو سپرد كه گوئی سالها آشنای او بوده است. پیغام مهرآمیزی فرستاد و عشق را با عشق پاسخ داد. چون رابعه از زبان دایه به عشق محبوب پی برد دلشاد گشت و اشك شادی از دیده روان ساخت. از آن پس روز و شب با طبع روان غزلها می سرود  و به سوی دلبر می ‌فرستاد. بكتاش هم پس از خواندن هر شعر عاشق ‌تر و دلداده ‌تر می شد. مدتها گذشت. روزی بكتاش رابعه را در محلی دید و شناخت و همان دم به دامنش آویخت. اما رابعه با سردی  و باخشونت  بکتاش را از خود دور کرد که میدانست هیچ راهی برای وصال نیست

 و این کار رابعه بکتاش را به تعجب وا داشت  و گفت ای زیبا رو پنهانی برایم شعر میسرایی و میفرستی  و در حضور مرا از خود میرانی رابعه گفت مرا به عشق مجازی تو حاجت نیست و تو بهانه ای برای سوز درون من هستی و حد خودت را بشناس و بیش از این به من نزدیک نشو و این بر خورد رابعه بکتاش رابیشتر به جنون عشق کشاند ... اما روزها همچون گذشته برای او شعر میسرود و میفرستاد و رابعه میدانست این عشق هیچ فرجام فیزیکی و مجازی ندارد  و به همین دلیل اشعارش بیشتر رنگ وروی عرفانی میگرفت تا مجازی و روزی از روزها با رودکی برخورد کرد و اشعارش را برای وی خواند و وی را به تعجب وا داشت و رودکی ناباورانه از وی پرسید چه چیزی تو را به این گونه سرودن واداشته است و رابعه پرده از راز عشق خود به غلامی برداشت که هرگز نمیتوانست به وی برسد ...

از این واقعه چندی گذشت  یکی از دشمنان حارث به جنگ وی آمد .وبکتاش هم درآن جنگ در صف شمشیر زنان حارث بود  که پس از ساعتها جنگ،  ضربه ای به سرش خورد و زخمی شد و سواری سیه پوش که صورتش را پوشانده بود به میدان جنگ شتافت و او را از زمین بلند کرد و به پشت میدان جنگ برد و به پرستاران سپرد و رفت و هیچ کس ندانست که این سوار سیه پوش کیست ... و  نهایتا پادشاه بخارا به کمک حارث آمد و جنگ را به نفع وی به پایان برد و شب بعد از واقعه رابعه نامه به بکتاش نوشت و از اینکه وی از میدان جنگ دور کرده آگاه کرد و نامه مانند مرهم درد بكتاش را تسكین داد و سیل اشك از دیدگانش روان ساخت

روزی حارث برای تشکر به دربار پادشاه بخارا رفت و  پادشاه بخارا جشنی ترتیب داد و رودکی هم در آن جشن حاضر بود و شعرهای رابعه را با آب و تاب میخواند و ساز میزد و چون پادشاه  پرسید که این اشعار از کیست رودکی که از نعمت بینایی بی بهره بود بدون اینکه از حضور حارث آگاهی داشته باشد داستان عشق و  دلدادگی رابعه را به غلامی بنام بکتاش به تمامی تعریف کرد و حارث در آن لحظه خود را به مستی زد و به روی خود نیاورد اما همین که به بلخ برگشت بکتاش را در  چاهی زندانی کردند و دنبال بهانه ای بود که خواهرش را نیز به جرم این عشق به مسلخ بکشاند که یکی ازحسودان بکتاش به صندوقچه ی وی دستبرد زد برای رسیدن به سیم و زر،  که نامه های رابعه را یافت و آنها را به حارث داد و حارث هم دستور داد  رابعه را به حمام برده رگ  او  را بزنند و جلادان هم چنین کردند واولین بانوی غزلسرای فارسی را در اوج جوانی در حمام خون غلطاندند

 و پس از این واقعه بکتاش از زندان فرار کرد و شبی به خانه ی حارث آمد  و سرش را از تن جدا کرد و خودش را به سر قبر رابعه رساند و خنجری را در سینه ی خود فرو کرد و این بود پایان این تراژدی غم انگیز... و اینک چند بیتی که از رابعه باقی مانده

عشق او باز اندر آوردم به بند        

 کوشش بسیار نامد سودمند

عشق دریایی کرانه ناپدید       

  کی توان کردن شنا ای هوشمند

عشق را خواهی که تا پایان بری     

  بس که بپسندید باید ناپسند

زشت باید دید و انگارید خوب          

 زهر باید خورد و انگارید قند

توسنی کردم ندانستم همی        

 کز کشیدن سخت تر گردد کمند

*******************************

مرا به‌عشق همی متهم کنی به حیل      

 چه حجت آری پیش خدای عزوجل

به عشقت اندر عاصی همی نیارم شد      

 بذنبم اندر طاغی همی شوی به‌مثل

نعیم بی‌تو نخواهم جحیم با تو رواست      

 که بی‌تو شکّر زهر است و با تو زهر عسل

بروی نیکو تکیه مکن که تا یکچند    

  به‌سنبل اندر پنهان کنند نجم زحل

هرآینه نه دروغ است آنچه گفت حکیم   

 فمن تکبر یوماً فبعد عز ذل

******************************

ز بس گل که در باغ مأوی گرفت   

  چمن رنگ ارتنگ مانی گرفت

صبا نافهٔ مشک تبت نداشت     

  جهان بوی مشک از چه معنی گرفت

مگر چشم مجنون به ابر اندر است     

  که گل رنگ رخسار لیلی گرفت

به‌می ماند اندر عقیقین قدح    

  سرشکی که در لاله مأوی گرفت

قدح گیر چندی و دنیی مگیر    

  که بدبخت شد آنکه دنیی گرفت

سر نرگس تازه از زرّ و سیم   

  نشان سر تاج کسری گرفت

چو رهبان شد اندر لباس کبود 

 بنفشه مگر دین ترسی گرفت

 

 

چند دوبیتی

گرفته مهر تو در سینه ام جا

و از بار غمت شد قامتم تا

ولیکن چون خر عشقت جلو شد

رها کردی مرا در کوچه تنها

***

دلم مهر تو را در سینه اندوخت

نگاهم را  به راه دیدنت دوخت 

ولی تو آنقدر سرگرم بودی

ندانستی که این بیچاره چون سوخت