سخنی با مردم
چگونه سر زخجالت برآورم بردوست
که خدمتي به سزا برنيامد از دستم
بعضی روزها، بعضی از سر دلسوزی نصیحتم میکنند خصوصا دوستان ونزدیکانم ،که تو سر پیازی یا ته پیاز چرا برای خودت دردسر درست میکنی ، این جامعه اصلاح بشو نیست بعضیها خیلی پوست کلفت شده اند این حرفهای تو را به پشیزی نمیخرند و بجز درد سر برایت چیزی به ارمغان نمی آورد ...و این سخنان آرامم نمیکند اما تاثیری هم نمیگذاردکه راهم را ادامه ندهم ...
اما بعضی دیگر هم از دور برایم دست تکان میدهند و اگر نزدیکم باشند به شیرنی تمام لبخند میزنند و دست روی شانه ام میگذارند خسته نباشید میگویند و برایم درد دل میکنند و یا گلایه میکنند و از مشکلات دور برشان و از کوتاهی های فراوانی که میبینند سخن ها میگویند ...و اگر دور باشند برایم پیغام میگذارند و خسته نباشید میگویند و اگر هم نگویند و نبینند ته دلشان برایم میسوزد
روی سخنم باهمانهاست با همه ی آنهایی که تمام سختیهای کار من و رنجهای روحیم با یک لبخندشان آرام میپذیرد و تمام دلخوشیهای من فقط و فقط رضایت آنهاست و میدانم که نتوانستم لبخندی بر لبانشان بنشانم و نتوانستم رضایشان را فراهم کنم...
و خواستم عرض کنم که اگر ننوشتم و اگر کوتاهی کردم واگر نیامدم و اگر کم کاری کردم و اگر در خور غصه های تان و در خور سختیهای تان تلاشی صورت ندادم بدانید و آگاه باشید که نتوانستم ...فقط همین...!!
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 20:2 توسط علی دلفاردی
|