باز نویسی داستان عشق نافرجام بكتاش و رابعه

داستان اولین زن غزلسرایی که به جرم عشق  رگش را زدند

"رابعه قزداری یا رابعه بلوچ از زنان شاعر پارسی‌گوی نیمه نخست سده (۴ هجری قمری) برابر با سال (۹۱۴ - ۹۴۳ میلادی). در شهر خضدار بلوچستان می زیسته است این شهر در مسیر کراچی به کویته و بین ود و کلات واقع شده که از سمت شمال به کلات و مستونگ از سمت جنوب به کوه پتندر و از سمت شرق به گنداوه و از غرب به کارودی منتهی می شود. وی اولین زن پارسی گوی بوده که به دو زبان بلوچی و فارسی شعر می گفته است."

کعب قزداری پادشاه ولایت بلخ بود بلخ در آن زمان جزو خاک ایران کهن بود رابعه دختری سیه چشم و بلند قامت وزیبارو بود و بسیار خوش سخن با اینکه جوانان زیادی از ولایات همجوار و از خانواده ی شاهان و بزرگان به خواستگاریش می آمدند اما کعب قزداری که دخترش رابسیار دوست می داشت خواستگاران را رد میکرد و نگران آینده ی دخترش بود تا اینکه ناگاه بر بستر مرگ افتاد .پسر خود حارث را پیش خواند و دلبند خویش را بدو سپرد و گفت: "چه شهریارانی كه این درّ گرانمایه را از من خواستند و من هیچكس را لایق او نشناختم و بسیار سفارش کرد که مبادا غباری بر دلش بنشیند ...

اما روزگار بازی دیگری در پیش گرفته بود

حارث پس از مرگ پدر بر تخت نشست و جشنی باشکوه برپا شده بود و غلامان شاه که از میان خوش اندامان و زیبا قامتان قوم انتخاب میشدند  گرداگرد وی پرسه میزدند و مشغول پذیرایی بودند و در این میان  جوانی بود بلند بالا و خوش قامت که نامش بکتاش بود و در حضور حارث ساقی گری میکرد

در همین حین رابعه به طارم کاخ خویش آمده بود تا به تماشای این جشن باشکوه بنشیند  ناگهان نگاهش به بكتاش افتاد كه به ساقی ‌گری در برابر شاه ایستاده بود و جلوه گری میکرد ... ناخواسته در آتش عشق وی افتاد اما دم نزد و روزهای زیادی میگذشتند و رابعه در غزلها و اشعار خویش بکتاش را مخاطب خویش میساخت بی آنکه احدی از این راز خبر دار شود که این کار شایسته آن زمان نبود که دختر پادشاه به غلامی دل بسپارد که جز سرزنش و ننگ آلودگی نتیجه ای نداشت

خلاصه این پنهان کاری وی را به بستر بیماری انداخت که  در آتش عشقی افتاده بود که جرات درد دل را هم از وی گرفته بود ... رابعه دایه‌ ای داشت دلسوز و غمخوار و زیرك و كاردان. با حیله و چاره‌ گری و نرمی و گرمی پرده شرم را از چهره او برافكند و قفل دهانش را گشاد تا سرانجام دختر داستان عشق خود را به غلام, بر دایه آشكار كرد واز وی خواست که  رابط این عشق شود و نامه ای از وی به سوی غلام برد ...پس از نوشتن, چهره خویش را بر آن نقش كرد و بسوی محبوب فرستاد. بكتاش چون نامه را دید از آن لطف طبع و نقش زیبا در عجب ماند و چنان یكباره دل بدو سپرد كه گوئی سالها آشنای او بوده است. پیغام مهرآمیزی فرستاد و عشق را با عشق پاسخ داد. چون رابعه از زبان دایه به عشق محبوب پی برد دلشاد گشت و اشك شادی از دیده روان ساخت. از آن پس روز و شب با طبع روان غزلها می سرود  و به سوی دلبر می ‌فرستاد. بكتاش هم پس از خواندن هر شعر عاشق ‌تر و دلداده ‌تر می شد. مدتها گذشت. روزی بكتاش رابعه را در محلی دید و شناخت و همان دم به دامنش آویخت. اما رابعه با سردی  و باخشونت  بکتاش را از خود دور کرد که میدانست هیچ راهی برای وصال نیست

 و این کار رابعه بکتاش را به تعجب وا داشت  و گفت ای زیبا رو پنهانی برایم شعر میسرایی و میفرستی  و در حضور مرا از خود میرانی رابعه گفت مرا به عشق مجازی تو حاجت نیست و تو بهانه ای برای سوز درون من هستی و حد خودت را بشناس و بیش از این به من نزدیک نشو و این بر خورد رابعه بکتاش رابیشتر به جنون عشق کشاند ... اما روزها همچون گذشته برای او شعر میسرود و میفرستاد و رابعه میدانست این عشق هیچ فرجام فیزیکی و مجازی ندارد  و به همین دلیل اشعارش بیشتر رنگ وروی عرفانی میگرفت تا مجازی و روزی از روزها با رودکی برخورد کرد و اشعارش را برای وی خواند و وی را به تعجب وا داشت و رودکی ناباورانه از وی پرسید چه چیزی تو را به این گونه سرودن واداشته است و رابعه پرده از راز عشق خود به غلامی برداشت که هرگز نمیتوانست به وی برسد ...

از این واقعه چندی گذشت  یکی از دشمنان حارث به جنگ وی آمد .وبکتاش هم درآن جنگ در صف شمشیر زنان حارث بود  که پس از ساعتها جنگ،  ضربه ای به سرش خورد و زخمی شد و سواری سیه پوش که صورتش را پوشانده بود به میدان جنگ شتافت و او را از زمین بلند کرد و به پشت میدان جنگ برد و به پرستاران سپرد و رفت و هیچ کس ندانست که این سوار سیه پوش کیست ... و  نهایتا پادشاه بخارا به کمک حارث آمد و جنگ را به نفع وی به پایان برد و شب بعد از واقعه رابعه نامه به بکتاش نوشت و از اینکه وی از میدان جنگ دور کرده آگاه کرد و نامه مانند مرهم درد بكتاش را تسكین داد و سیل اشك از دیدگانش روان ساخت

روزی حارث برای تشکر به دربار پادشاه بخارا رفت و  پادشاه بخارا جشنی ترتیب داد و رودکی هم در آن جشن حاضر بود و شعرهای رابعه را با آب و تاب میخواند و ساز میزد و چون پادشاه  پرسید که این اشعار از کیست رودکی که از نعمت بینایی بی بهره بود بدون اینکه از حضور حارث آگاهی داشته باشد داستان عشق و  دلدادگی رابعه را به غلامی بنام بکتاش به تمامی تعریف کرد و حارث در آن لحظه خود را به مستی زد و به روی خود نیاورد اما همین که به بلخ برگشت بکتاش را در  چاهی زندانی کردند و دنبال بهانه ای بود که خواهرش را نیز به جرم این عشق به مسلخ بکشاند که یکی ازحسودان بکتاش به صندوقچه ی وی دستبرد زد برای رسیدن به سیم و زر،  که نامه های رابعه را یافت و آنها را به حارث داد و حارث هم دستور داد  رابعه را به حمام برده رگ  او  را بزنند و جلادان هم چنین کردند واولین بانوی غزلسرای فارسی را در اوج جوانی در حمام خون غلطاندند

 و پس از این واقعه بکتاش از زندان فرار کرد و شبی به خانه ی حارث آمد  و سرش را از تن جدا کرد و خودش را به سر قبر رابعه رساند و خنجری را در سینه ی خود فرو کرد و این بود پایان این تراژدی غم انگیز... و اینک چند بیتی که از رابعه باقی مانده

عشق او باز اندر آوردم به بند        

 کوشش بسیار نامد سودمند

عشق دریایی کرانه ناپدید       

  کی توان کردن شنا ای هوشمند

عشق را خواهی که تا پایان بری     

  بس که بپسندید باید ناپسند

زشت باید دید و انگارید خوب          

 زهر باید خورد و انگارید قند

توسنی کردم ندانستم همی        

 کز کشیدن سخت تر گردد کمند

*******************************

مرا به‌عشق همی متهم کنی به حیل      

 چه حجت آری پیش خدای عزوجل

به عشقت اندر عاصی همی نیارم شد      

 بذنبم اندر طاغی همی شوی به‌مثل

نعیم بی‌تو نخواهم جحیم با تو رواست      

 که بی‌تو شکّر زهر است و با تو زهر عسل

بروی نیکو تکیه مکن که تا یکچند    

  به‌سنبل اندر پنهان کنند نجم زحل

هرآینه نه دروغ است آنچه گفت حکیم   

 فمن تکبر یوماً فبعد عز ذل

******************************

ز بس گل که در باغ مأوی گرفت   

  چمن رنگ ارتنگ مانی گرفت

صبا نافهٔ مشک تبت نداشت     

  جهان بوی مشک از چه معنی گرفت

مگر چشم مجنون به ابر اندر است     

  که گل رنگ رخسار لیلی گرفت

به‌می ماند اندر عقیقین قدح    

  سرشکی که در لاله مأوی گرفت

قدح گیر چندی و دنیی مگیر    

  که بدبخت شد آنکه دنیی گرفت

سر نرگس تازه از زرّ و سیم   

  نشان سر تاج کسری گرفت

چو رهبان شد اندر لباس کبود 

 بنفشه مگر دین ترسی گرفت