خواب آشفته فرهنگی

در غروبی مملو از آسیب ودرد

توی یک فصلی سراسر سرد سرد

دست خالی سوی منزل بی خیال

فارغ از کلی سفارش از عیال

سردر خانه برویم باز شد

شکوه ی اهل وعیال آغاز شد

همسرم گفتا که  شیرآورده ای

سبزی و نان وپنیر آورده ای

روغن وقند ونبات ومیوه چی

یا لباس فرم رنگ تیره چی

هی سوال وهی سوال هی سوال

ریخت بر فرقم از آشوب عیال

از سوالاتش شدم من بایکوت

خویش را بردم به دریای سکوت

دید رنگم زرد وحالم خوب نیست

گفت حالا فرصتی مطلوب نیست

وارد منزل شدم با اضطراب

خویش را فوراً سپردم دست خواب

خواب دیدم پشت میز قاضیم

از بساط خویش خیلی راضیم

با پرستیز قشنگی پشت میز

پیش خیلی ها شدم خیلی عزیز

عده ای دیدم که دلا می شوند

هر کجا رد می شوم پا می شوند

عده ای دیدم که در بند منند

عده ای محتاج لبخند منند

یک تراز وپیش رویم راست بود

روی میزم یک سبد درخواست بود

کار من آنجا عدالت بود وبس

زندگی عین سعادت بود وبس

جاده های زندگی هموار بود

زیر میزی ها برایم عار بود

زیر میزی واژه ی بی معنی است

بدترین اندیشه ها بدبینی است

روزهایم بود عیناً روز عید

زیر پایم یک پرادوی سفید

الغرض چون دلخوشی ها بیش بود

ذهن من خالی زهر تشویش بود

باز خوابیدم همانجا پشت میز

در اتاقی ساکت وخیلی تمیز

خواب دیدم توی بانکم پشت میز

مثل یک سردار عالی جاه نیز

پولها را روی میزم چیده ام

فقر را از شهر خود بر چیده ام

دسته دسته صد هزاری می دهم

هر که می آید هزاری می دهم

صاف کردم هر چه را امواج بود

وام دادم هر که را محتاج بود

 باز هم از دلخوشی های زیاد

خویش را در خواب خود بردم زیاد

پشت میز بانک رفتم توی خواب

توی یک خواب سراسر اضطراب

خواب دیدم باز فرهنگی شدم

وارد یک جاده ی سنگی شدم

پیش پایم باز چاله چوله است

قامتم در زیر بار غم له است

خواب دیدم خسته هستم از کلاس

پای دیواری نشتم آس پاس

خواب دیدم توی یک فصل جدید

رنگ من زرد است و موهایم سفید

خواب دیدم کفشهایم پاره است

توی دستانم قلم آواره است

خواب دیدم چشم من کم سو شده

پیش چشمانم جهان  دیتو  شده

خواب دیدم زیر آوار تبم

چون چغوکی تو دستانم شبم

خواب دیدم حالتم افسرده است

حالت یک طفل سیلی خورده است

پا شدم دیدم کنار بسترم

 با چماقی ایستاده همسرم

روز مهر وجشن فرخ مهرگان مهر بیفزای ای نگار ماه چهره،مهرگان                                                                   *******************************************************

ای شماله ا ی رفیق خوب من

در سرت اندیشه ی سرکوب من

مرحبا برآن همه  شیطانیت

توی آن اشعار بادمجانیت

خواب رفته گویا وجدان تو

یا که سر می پیچد از فرمان تو

تازگیها روزگارت کشکی است

مثل بادمجان تغارت کشکی است

قاطر طبع تو شیطانی شده

مثل آنهایی که میدانی شده

من نمی خواهم که وسواست کنم

پای کوب اسب احساست کنم

گوش شیطان که خدایی کرده ای

توی شعرت خودنمایی کرده ای

عقرب شعرت سراسر نیش بود

قصد تخریب منت در پیش بود

طعنه پینه سد راهم کرده ای

مثل بادمجان سیاهم کرده ای

نیستم ناراحت از اشعار تو

بلکه حیران مانده ام در کار تو

فکر کردی این که من بمبولیم

یا که یک موجود تک سلولیم

ای شماله بنده نادان نیستم

مثل بعضی ها که چوپان نیستم

طعنه باران تو باشد یک طرف

توی شانسم سگ بشاشد یک طرف

گر چه خیلی پیچ وتابم داده ای

توی طنز خود عذابم داده ای

خسته ام از نحوه ای برخورد تو

اینکه گشتم من حسین کُرد تو

توی شعرت هجو من مشهود بود

بعد گفتی قصد من بدرود بود

من زبرخورد تو یک جوری شدم

مثل اشعار تو زنبوری شدم

ای شماله ی رفیق با شعور

اندکی کن خاطراتت را مرور

یاد می آوری که چندی پیشتر

یک نفر می بردت از کوره بدر

بعدها چون  که هراسان گشته بود

از عملکردش پشیمان گشته بود

در جوابی مختصر او گفته بود

قصد من اینگونه از این گفته بود

با زرنگی خواست آرامت کند

لقمه ی تحقیر در کامت کند

او بدین گونه ترا خر کرده بود

جرم خود را صد برابر کرده بود

ماجرای شعر تو این گونه بود

ای شماله واقعاً بر تو درود

جور دیگر بنده را خر کرده ای

طنز خود را ثبت دفتر کرده ای

 نوک بای گونه بود اشعار تو

من تعجب کردم از این کار تو

رسم یکرنگی و مردی نیست این

بدتر از این درد دردی نیست این

چگونه حالا کار وبارت شد اُکی

دست خط می گیری از شیخ دبی

ای شماله این جناب عمروعاص

هست مشهور تمام عام وخاص

این تُربچه بچه بازاست ای رفیق

شرح این قصه درازاست ای رفیق

پیش ما قاپ تو را دزدیده است

رفته وبر ریش ما خندیده است

با جناب شیخ چون هستی ایاغ

از رفیقانت نمی گیری سراغ

دور می سازد تو را از جمع ما

می شود کم نور دائم شمع ما

صید کرد ه آهویی از کوی ما

پشت خود را می کند بر سوی ما

شد برادر زاده ی  عموی تو

عاشق چشم ولب وابروی تو

با تمام بارشی ها کج شده

با من بیچاره خیلی لج شده

پشت هم هی طعنه بارم می کند

تهمت وغیبت نثارم می کند

توی باغستان کلاغم می شود

دائماً موی دماغم می شود

ای شماله کار خوبی نیست این

این که هستی با فلانی همنشین

با سفارش هاش هجوم می کنی

پیش او روی مرا کم می کنی

نیست این رسم قشنگی ای رفیق

باشد این رسم دو رنگی ای رفیق

این که چیزی نیست ای شماله ی رفیق

گوش کن اشعار بعدی را دقیق

تازگیها بدتر از این هم شدیم

تو سری خوار جهان بین هم شدیم

موش صحرایی که دست آموز شد

قوز ما هم قوزبالا قوز شد

این جهان بین خوشه چین بنده بود

پیش من چون گوهری ارزنده بود

او که قبلاً بوده خود شاگرد من

می دویده دائماً بر گرد من

حالیا اکنون که راه افتاده است

در مسیری روبراه افتاده است

شعر می سازد وهجوم می کند

ظاهراً روی مرا کم می کند

ای شماله ای رفیق خوب رو

آن رفاقتهای پیشین تو کو

باز هم اینها بماند یکطرف

کس بخواند یا نخواند یکطرف

بر رخ من می کشی اشعار خود

گرم می سازی طرف بازار خود

گفته بودی بنده دیوان ساختم

خلق را زین نکته حیران ساختم

مرحبا بر تو که محشر کرده ای

خویش را زین نکته حیران ساختم

مرحبا بر تو که محشر کرده ای

خویش را این گونه باور کرده ای

واقعاً که طنز تو گل کرده است

توی دیگ شعر غل غل کرده است

شک ندارم ای رفیق خوب من

ای که هستی عاشق سرکوب من

با اجازه از تو ای یار عزیز

می زنم بر پا تک  تو خاکریز

اندکی خدمتگذاری می کنم

توی شعرت دستکاری می کنم

«ای شلاله بنده دیوان ساختم »

از ترانه بند تُنبان ساختم

«طنزها از این وازآن ساختم»

تو نخلستان خیابان ساختم

«هر کجا که کاخی از تبعیض بود»

در کنارش مادیانی حیض بود

«با کلنگ طنز ویران ساختم»

هر چه را از بند تُنبان ساختم

«من برای رد هر شاعر نما»

شاعران را می برم توی فضا

«شعرها در حد دیوان ساختم»

خواب خود را هم پریشان ساختم

«طنزها در حد پانصد بیت بیش »

بنده چسپاندم دو دستی با سریش

«خلق را زین نکته حیران ساختم»

خاطر خود را پشیمان ساختم

«با پتنگو،خانه ور بج سالها»

در دبی چیدم بساط حالها

«هر چه دل می خواست من آن ساختم»

از ستون شعر خود نان ساختم

«ای شلاله بهر خاطر تو من»

شیر دو شیدم ز شاخ کرگدن

«طنز را قند فراوان ساختم»

دست پاچه زیر باران ساختم                                                                                                                **********************

ای پزشک خوب و دوراندیش ما

ای که هستی محترم در پیش ما

من یقین دارم که ساده نیستی

شوخ هستی، بی اراده نیستی

سالها ما وشما همسایه ایم

توی این خاک خراب افتاده ایم

همنشین و هم سخن بودیم ما

سالها در یک کفن بودیم ما

فکر و ذکر هر دوتای ما یکیست

دین و ایمان وخدای ما یکیست

لیک حال اندکی لج می کنی

راه خود را پیش ما کج می کنی

مدتی تار جدایی می زنی

سر،تو،ور بی رورزایی میزنی

گفته بودی اینکه ما بیگانه ایم

از نژاد آن فلان دیوانه یم

آن فلان دیوانه ای که هار بود

مثل اژر مار ویا کفتار بود

آن که کارش دائماً قینوس بود

نام نامردش کرائینوس بود

من گمان دارم که جور پیری است

توی ذهنت اندکی درگیری است

خوب یادت نیست این افسانه را

ماجرای آن سگ دیوانه را

من برای اندکی یادآوری

می دهم دستت کلید داوری

تا شوی آگه تو از کردار وی

از ره و رفتار ناهنجار وی

الغرض این دیو اهل فوت بود

تاخت وتازش از مسیر لوت بود

آمد او با حالت باد و بروت

از مسیر  ریگزار و زنگ لوت                                                                                                                             

دیده شد با خیل احشام وستور

جمعشان می شد حدود یک کرور

مدتی در بیدران مهمان شدند

همنشین اهل آن سامان شدند

گفته شد ماندند آنجا آن سالها

تا که بردند از اهالی حالها

از نتاج آن جماعت بی گمان

روی کار آمد بسی دربیدران

گرچه آنها بیدرانی نیستند

اهل ذوق آن چنانی نیستند

لیک باهوشند وخیلی خوش زبان

در میان مردمان بیدران

بعدها آن خیل از ما بهتران

بار خود بستند بازاز این مکان

از مسیر دره ها کرده گذر

تا شدند از سمت دهبکری بد ر

نسلشان گم گشت واز ما دور شد

سوی کرمان رفت وچشمش کورشد

پس بین ای یار دور اندیش ما

نیستند آن اجنبی ها خویش ما

چهره مان پیشت شهادت می دهد

بوی ته چین اصالت می دهد

سرخ وبور و جورواجور نیستم

وصله بد رنگ و ناجور نیستم

رنگمان یک رنگ  گندمگونی است

زرد کمرنگ و کمی زیتونی است

ای طبیب خوب وخوش اخلاق ما

دیده ای قشلاق و هم ییلاق ما

بندر دلفارد ما را دیده ای

خاک خوش پروارد  ما را دیده ای

پس ببین چون اهل آن خاکیم ما

جان دکتر شک نکن پاکیم ما

**********************

خاک می بارد از اندیشه ی دنیای سگی

توی چشمان قلمبیده ی رسوای سگی

با تو در کوچه ی بن بست سگ آلوده شهر

می زنم سگ دو  بسیار و قدمهای سگی

شمش های غزل از وق وق ولگردی پر

گم شده در ته این جاده ی ای وای سگی

تا بفهمی که سکوت عاقبتش عافیت است

ناخن هیس بلند است ز  بن جای  سگی

روزها خصلت تکرار برو  برگرد است 

زده بیرون دو هزار آبله از پای سگی

فعلهامان که شد از مصدر راشیدن پس

زندگی واژه ی گنگیست به معنای سگی                                                                                      *********************************

بیا که بی تو غروب خانه دلگیر است

بساط خسته ی شعر وترانه دلگیر است

توپشت کدام بهارپنهانی که یک نفر

زپشت پنجره زیرکانه دلگیر است

هزار ترانه نذر تو کردم وکم شد

به این بهانه دلم بی بهانه دلگیر است

کنار آینه جا مانده تاری  از مویت

که خسته از نگاه شانه دلگیراست

ترا فلک ز سرنوشت من دزدید

دلم ز سرنوشت و از زمانه دلگیر است                                                                                                     *******************************

یاد آن شب که مرا بخت مددها بنمود

تا که بروصل تو ریزم همه ی بود ونبود

دست در حلقه ی زلف چو شبت اندازم

پای در دامن عشقت بکشانم به سجود

دختر شب زتعجب  سر انگشت گزان

زان سیاهی که تو را بود به گیسوی چو دود

هر طرف بود پر از سازونوایی موزون

ناله از بربط ونی قافیه سازی از رود

ماه تا چهره ی چون مهر تو درآینه دید

رفت از فرط خجالت به پس ابر کبود

در گلستان جگر لاله شود لخته ی خون

دزدکی تا برد از بلبل زیبایی سود

سخنی منفعت آمیز شنیدم از آن

نازک اندام لطیفی که مرا در بر بود

می رود کار جهان در پس دریای عدم

باید اینک غزلی خواندن و یا این که سرود

گفت صیاد همین است که در بزم طرب

ازدل آن به که زدودن غم این بود و نبود  

                                                                                                  *****************************

به شرم آگین چشمانت قسم از خواب می ترسم

چو مجنون نیمه شب از دختر مهتاب می ترسم

و  زرد آبی ترین فصل درخت برگریزان را

زطوفان سموم پهنه ی مرداب می ترسم

دل دریائیت را همسفر کن با تلاش من

که همچون قایق وارونه از گرداب می ترسم

خدای خوب احساسات تابستانی قلبم

عطش دارم من ازاندیشه های ناب می ترسم

زییلاقی ترین گل های بابونه به کوهستان

نمی ترسم که از روئیدن مرداب می ترسم

غزل دوشیده شد ذهنم درافیون کلام تو

گلو تر کن که معتادم ندارم تاب می ترسم

                                                                                                   ********************************

الغرض عین تو من از تو چه پنهان ای دوست

شده ام غرق لجن از تو چه پنهان ای دوست

عین تو خائن و جاسوس وجنایت پیشه

پشت کردم به وطن از تو چه پنهان ای دوست

نوکر جیره خور و چاکر مزدوری چند

پیش یک عده خفن از تو چه پنهان ای دوست

تازگیها ز خودم نیزبدم می آید

بدتر از بوی دهن از تو چه پنهان ای دوست

...................................................

سایه ی جغد وزغن از تو چه پنهان ای دوست 

                                                                                              ************************************

بوی نفت وبوی بنزین می دهی

بوی نکبت بار نفرین می دهی

در مشام مردمان زیر دست

بوی چکمه بوی پوتین  می دهی

می زنی جا گرچه خود را مذهبی

بوی لامذهب وبی دین می دهی

بس که هستی پاچه خواروچاپلوس

بوی چربی بوی ته چین می دهی

چون که مشکوکی به هر کس بی سبب

بوی شکاکان بدبین می دهی

توی چشم شاعران این دیار

بوی استحمام سرگین می دهی

در نگاهت مرده رنگ آشتی ـ

بوی خشم و نفرت  وکین می دهی 

                                                                                                    *************************

بنا به تقاضای همکار محترم آقای جواد کرمشاهی

 

کرمشاهی که نام او جواد است

دبیری کهنه کاروباسواد است

رفیقی خوب و خیلی نازنین است

خدای سادگیهای زمین است

زما درخواست هجو خویش کرده

سگ تحریک خود را پیش کرده

الا باد صبا یک دم گذر کن

از این دیوانگی او را حذر کن

بگو از من به آن یار عزیزم

که من از هجو خوبان می گریزم

ولی حالا که تو اصرار داری

ویا اینکه مرا باور نداری

برایت چند بیتی می نویسم

که تو باور کنی  من خوشنویسم

"به پشت میز هجو تو نشستم

حریم امن حرمت را شکستم

قلم را توی مشت خود فشردم

به تیغ هجو قدری دست بردم

قلم را اندکی من تیز کردم

زمینت را کمی شیمیز کردم                                                                                  

قلم در دست من چون موم نرم است

هوای هجو تو قدری ولرم است

مشو دلخور عزیز همکلاسی

ولی دیدم که خیلی آس وپاسی

تقاضای تو قدری سر سری بود

کمی از عقل واندیشه بری بود

کمی ما را تو دستت کم گرفتی

رفیقت را ولی محکم گرفتی

مواظب باش من بعد ای عزیزم

که آب از چهره ی ماهت نریزم

بترس از اینکه در هجوت بکوشم

دو چشم احترامت را بپوشم

تو پیش چشم من خیلی عزیزی

ندارم واقعاً راه گریزی

وگرنه هجو تو کاریست ساده

وساده می شود هجوت پیاده  

  ***********************

شب بود و  تهاجم وغباری پر رنگ

انبوه مهاجمان و داری پر رنگ

کشتند پرندگان بی شماری

در سایه سرد یک حصاری پررنگ

در کوچه نمی شود چرا  هویدا

جز وحشت کوچ یک سواری پررنگ

ما           سکوت موهو ماتیم

در جاری خشک یک شیاری پر رنگ

یک روز دوباره با بهار وباران

از شب بکشد کسی دماری پررنگ

                                                                                                     ***************************

از طرز نگاه بی قراری پیداست

از چشم خمار تو خماری پیداست

بالای سرت سه تا ستاره خوشبخت

هر شب که تو می روی و می شماری پیداست

تفت دل تو در این هوای سربی

از سربسرم که می گذاری پیداست

آن ماه که برسررهش کمین زدی تو

معشوق منست ونمی گذاری پیداست 

  

 ****************************

تصویر تو

طرح تصویر تو در بوم نگاهم رنگی

چون شب زلف تو تصویر سپاه زنگی

شده ترکیب میان تن نقاشی من

قالبی غمزده از قلب غزالی سنگی

چه کسی می دود از کوچه ی تنهایی من

توی اوهام تهاجم زده ی خرچنگی

دم دروازه ی آبادی ما می گویند

که زنی داد زده داد زبی فرهنگی

من که هر شب غزل آلود نگاهت بودم

می روم تا ته این مرحله از دلتنگی

کوچه ها پر شده از دزد وجنایت پیشه  

 بس  که بیعار شده جامعه ی فرهنگی 

  *******************************

رباعی

نام تو در اول کلامم گل کرد

لبخند تو درگل کلامم گل کرد

از چشم تو یک بهار باران بارید

تا نم نم عشق در مرامم گل کرد 

***********************

دو بیتی

گرفتی فرصت گل چیدنم را

وبردی لذت خندیدنم را

نگفتی یک نفر آنجا نشسته

که دارد انتظار دیدنم را 

  ******************

کجایی بلبل زیبای باغم

نمی آیی چرا امشب سراغم

تو که رفتی عزیزم از همان شب

دویده توی خاموشی چراغم 

 

  *****************

تو شیرینی  و فرهاد تو مائیم

تو آهویی وصیاد تو مائیم

اگر چه رفتی ویادم نکردی

ولی دیوانه یاد تو مائیم 

*********************

رباعی

از دست تو ای رفیق گل دلگیرم 

چون متهمم اگر چه بی تقصیرم

گفتی برای تو کمی شب کردم

برعکس ببین برای تو می میرم

************************

از هرم نگاه تو نفس می گیرم

خود را زخودم دوباره پس می گیرم

یک عمر خریدم از نگاهت منت

من بعد....................................

   *************

بدبختی ما که از بدبختی نیست

از بی کسی وخماری وسختی  نیست 

مردم همه با هم شده اند و گفتند

دیوانه برو که بخت تو بختی نیست 

 

   **************************

دوبیتی

پس از آنکه بسی تحقیق کردم

ترا افزودم وتفریق کردم  

وچون دیدم که خیلی ماه بودی

ترا بوسیدم وتشویق کردم 

                                                                                                                              

********************

دوبیتی

پس از هر ادعا تحقیق خوب است

کنار جمع  یک تفریق خوب است

برای دانش آموزان ای  معلم

ببین تنبیه نه تشویق خوب است  

 

************************

میان جمعیت تفریق گل کرد

شراب وشاهد وتشویق گل کرد

پس از یک عمر فهمیدند مردم

حقیقت از گل تحقیق گل کرد 

*******************           

دو تا لیموی ناز  و   تازه داری

شراب کهنه بی اندازه داری

شراب کهنه ولیموی تازه

وجود بنده را می سازه داری؟

                                                                                                                       *********************

دو تا بوسه به من ای ماه می دی

به من یک لقمه ی دلخواه می دی

من بیچاره مأوایی ندارم

مرا در خانه ی خود راه می دی

                                                                                                        **************************

پس یکسال واندی از جدایی

پریشب خواب دیدم که عیایی

ببین ای نازنین من از پریشب

نخوابیدم نشستم تا بیایی 

  *******************

رباعی

هر جا که بهار وباغ وباران باشد

گل باشد وسبزه ی فراوان باشد

ترکیب بهاروباغ وباران، یعنی

دلفارد بهشت سبزواران باشد  

                                                                                                                                **********************

مگذار که دیوانه ی دیوانه بمیرم

بیگانه تر از مردم بیگانه بمیرم

مگذار که تا مهلت دیدار تو باقیست

در حسرت دیدار تو در خانه بمیرم 

                                                                                                             ***************************

دوبیتی

اگر چه هیچ وسواسی نداری

برای بنده احساسی نداری

ولی باور کن ای زیبا که چون من

اسیری حضرت عباسی نداری

   **********************

زدی سنگی نگاهم را شکستی

ورفتی با رقیبانم  نشستی

از آن روزی که بودم مایل تو

نبودم بی وفا امّا تو هستی

  *********************

گلی در بین گلها بود زیبا

قشنگ وخوب وزیبا بود زیبا

ولی بر عکس زنهای جنوبی

خرافاتی تر از ما بود زیبا 

  *****************

رباعی

دیشب از دست تو دلگیر و دمق بودم من

سست وافسرده وبی حال ورمق بودم من

یک نفر گفت:فراموش،فراموشش کن

چه فراموش که چون قافیه لق بودم من 

 

 ***************************

دوبیتی

چطوری کوچلوی نوعروسم

تو را کی  می توانم من ببوسم

مده هی وعده ی امروز وفردا

که می ترسم در این حسرت بپوسم

 

 ****************************

دلم می خواهد از آن تو باشم

فقط در تحت فرمان تو باشم

شبی که غم بیاید توی چشمت

بلا گردان چشمان تو باشم 

   *********************

تو توی شعر من می جوشی هر شب

وشعرم را  چو "می "می نوشی هرشب

خودم دیدم که از شعرم لباسی

چو تن پوش غزل می پوشی هر شب 

 ******************************

رباعی

در کوچه رندان صنمی معروف است

در بزم ادیبان قلمی معروف است

پیش من افتاده ی در دام بلا

آن یار قدیمی بمی معروف است

*********************

دوبیتی

ترا قدر یک آسمان ستاره

که یک دختر کوچکی می شماره

پرستیدم امّا شنیدم که گفتی

فلانی چرا سر به سر می گذاره 

 

 ***********************

دو چشمان سیاهت قلعه گنجست

یقین دارم نگاهت قلعه گنجست

شبی که ماه مکن می رفت میگفت 

بساط روبراهت قلعه گنجست

***********************

نمی دانم  که، در حقم دعا کرده

مرا از کار وبارو درس واکرده

خدا خیرش دهد آن ماه رخسار

دوباره مشکل ما را دو تا کرده 

 

 **********************

دوبیتی

اگر چه سمبل دلفارد سنگ است

و در کوه رمان بسیار جنگ است

بدون جنگ وخونریزی برایت

دلم چون غنچه ی نشکفته تنگ است

 

****************************

سیه چشمی به ما خیلی جفا کرد

بدام افکند ودر خاکم رها کرد

 تمام مردمان گفتند بد کرد

خودش می گفت با ما خوب تا کرد 

**************************

هزاران جام می را سر کشیدم

دو صد زیبا رخ اندربرکشیدم

ندیدم لذتی بالاتر از آن ــ

که یکدم ناز آن دلبر کشیدم 

 

 *********************

اسیر تو، گرفتار تو مائیم

سر کوچه سرکار تو مائیم

اگر چه جز بدی با ما نکرده ی

ولی باز هم خریدار تو مائیم 

**********************

رباعی

من مفلس و بی کس وفقیرم

در بند غم وبلا اسیرم

یک بوسه برای من بسیج کن

تا عمر دوباره ای بگیرم 

 

****************

جیرفت  دل شکسته ی تاریخ است

جغرافی خاک خسته ی تاریخ است

یک شاعر خوب جیرفتی میگفت

جیرفت کتاب بسته ی تاریخ است

 ************************

دوبیتی

یه پروانه گرفتم تو دستم

گمانم دستاما محکم نبستم

پس از چند لحظه آن پروانه پر زد  

ومن از غصه دستم را شکستم 

*****************

یه پروانه گرفتم توی دستم

گرفتم دستما محکم نشستم

پس از چند لحظه آن پروانه غش کرد

ومن از غصه دستم را شکستم

*****************

یه پروانه گرفتم توی دستم

ورفتم گوشه ی باغی نشستم

برایش شعرهای تازه گفتم

وعهدی عاشقانه باش بستم

                                                                                                              ********************

رباعی

آه از من ویک ستاره چشمک از تو

یک برکه ی آب پر ز لک لک از تو

تو ماه قشنگ سبزواران هستی

خورشید وشب وستاره تک تک از تو 

                                                                                                          *******************************

دوبیتی

که هستی تو گل خوشبوی بیخار

که چون من در کمندت هست بسیار

که هستی تو پریزادی بهشتی 

که دارد خانه ای در شهر بیجار

                                                                                                          *********************

که هستم من فقیر بی پناهی

اسیر جادوی چشم سیاهی

که هستم آهویی صحرای دویده

که افتاده به دامی اشتباهی

                                                                                                                        *****************

یکی آمد که خوابم را بهم زد

نشست آنجا سرابم را بهم زد

یکی آمد که شرجی نگاهش

زمستان خرابم را بهم زد 

                                                                                                                                 *****************

رباعی

ای کاش کسی فاصله ها را می کشت

این واژه ی جمع ناروا را می کشت

ای کاش کسی میان من وتو می آمد

احساس تولد جفا را می کشت

                                                                                                                                                              ************************

در شهر غزل شعور بالا رفته

از تارک شعر نور بالا رفته

برعکس ولی به  پای بعضی از شاعر ها

شلوار غزل به زور بالا رفته  

***************** 

دوبیتی                                                                                                                                                     ************************

خدا بر ما دلی آسوده داده

به بعضی خاطری آلوده  داده

بنازم خلقتش را که به هرکس

همانقدری که لایق بوده داده   

 ********************

تو که در ظاهر وصورت چو ماهی

مبرا از صف مکر وگناهی

خدا مرگت دهد صد بار بهتر

که تو چون آب اندر زیرکاهی 

 **************************

نظر  عاشقان امروزی

عشوه از جانب معشوقه قدیمی شده است

بهترین واژه برای تو برو گمشو بود 

                                                                                                                           *****************************

ای خاک دو عالم به سرش البته

با آن همه خر،دورو برش البته

گفتند که شاعر شده است شخصی گفت

شاعر شده لیک از آن درش البته

******************                                                                                                                                                                                   *******************

چون بند به تنبان زدی اشعارت را

بردند رفیقان تو دلدارت را

بر خیز به جای آنکه قمپز بزنی

بالا بکش اندکی تو شلوارت را                                                                                                                                                                                                                                   **********************

*************************

سیه چشم گنوی عنبرآبادی

که شب  تا صبح ما را ماچ می دادی

خدایی لذت چوکیدنت لبهات

برابر بود،با دنیای آزادی